پایت را که از خانه بیرون می گذاری دلت می گیرد، ترس و وحشتی که بر چهره ی شهر حاکم شده حسابی روحیه ات راخراب می کند تقریبا هر کسی را که نگاه می کنی یک ماسک سبز یا سفید رنگ به صورتش زده و در نگاهش یک جور ترس از ابتلا به این بیماری دیده می شود و حتی ترس از مرگ، این بیماری هر چه که هست حسابی مردم را ترسانده و شهر یک جور هایی بوی مرگ می دهد، خلوت شدن خیابان ها و مردم ماسک به دهان از یک طرف و بنر هایی که شهرداری همه جا برای پیشگیری از آنفولانزا زده از یک طرف، حسابی شهر ترسناک شده، نمی دانم این بیماری واقعا این قدر ترسناک است یا در توصیفش آن قدر اغراق شده که چنین تاثیری بر مردم گذاشته است!

مدارس و دانشگاه ها دو روز است که تعطیل شده، انواع اقسام شایعات از فایده های لیموترش تا فوت در اثر آنفولانزا در خوابگاه دانشگاه شنیده می شود، همه جا بحث در مورد این بیماری ست، عده ای هم این وسط به فکر سود جویی خودشان هستند برای مثال لیمو ترش را کیلویی ۱۴ هزارتومان می فروشند و قیمت ماسک ها چندین برابر شده است.

البته این ماجرا خوبی هایی هم داشته حداقلش این بود که دانشگاه دو روز تعطیل شد و میانترم ما برگزار نشد یا ترافیک چند وقته اطراف خانه مان بعد از طرح باغملی و آزادی به شکل محسوسی کاهش یافته دیگر فاصله ۵۰۰ متری بین چهارراه اقبال و طهماسب آباد ساعت ۸ شب ۴۵ دقیقه طول نمی کشد.

توی این ۲۰ سالی که توی کرمان زندگی کردم یادم نمی آید چنین چهره ی وحشتناکی از شهر دیده باشم، همیشه فکر می کردم شیوع یک بیماری کشنده توی یک منطقه فقط مخصوص فیلم های تاریخیه ولی الان از نزدیک حسش کرده ام، زیاد هم تجربه بدی نیست، یک ویروس آنفولانزا آن قدر کوچک هست که اندازه اش حداقل برای من غیر قابل تصور است همین ویروس یک شهر را به هم ریخته و نزدیک یک میلیون نفر را سخت ترسانده و چندین نفر را با همین اندازه اش به راحتی کشته، به خودت که نگاه می کنی می فهمی که چه قدر ضعیف هستی و چه قدر راحت ممکن است که طعم مرگ را بچشی و این همه ادعایت می شود.

شاید جالب ترین تجربه ای که این چند روزه داشتم این بوده که به همان اندازه که نگران مریض شدن و از پا افتادن خودم هستم نگران مریض شدن حسن و حسین هم هستم (هم تیمی های ACMام) خوب می دانم که اگر هر کداممان مبتلا شویم درست مثل این می ماند که هر سه مریض شده ایم تقریبا دو هفته به ریجن مانده و این ویروس توان فلج کردن یک تیم را به راحتی دارد.

خدا به خیر کند...

خب بگذریم


امشب دو دهه از زندگی ام گذشت این ۲۰ سال چه قدر زود گذشت آن قدر زود که تصور سرعتش وحشت زده ام می کند مگر چند تا ۲۰ سال دیگر تا آخر عمرم مانده آیا تمامشان قرار است به همین سرعت بگذرند؟ از ۲۰ سالی که گذشت راضی ام و شکایتی ندارم و همیشه هم بابت همه چی خدا را شکر کرده ام ولی این ۲۰ سال می توانست بهتر از این ها باشد... حالا که دیگر گذشته و از این به بعدش مهم است.


این دو سه هفته خیلی هفته های پر تنشی بوده اند و همچنان هستند، از زحماتی که برای برگزاری کارگاه ACM و مدیریت آن کشیدم تا استرس هایی که قبل از ریجن به سراغم آمده اند...نظیر نتیجه ای که قرار است بگیریم و یا جان سالم به در بردن هر سه مان و ... فقط دو هفته تا دومین ریجن از ۵ ریجنی که می توانم شرکت کنم مانده در حالی که هم نگرانم و هم منتظرم....


حال روز این روزها برایم خیلی عجیب شده...

پ.ن: زیاد این پست را جدی نگیرید فقط خواستم کمی بیشتر از حال و روز این روزهایم بنویسم تا بعد ها که به سراغ یادداشت هایم آمدم همه چیز برایم زنده شود... :)

پ.ن۲: هر سالی که تولد آدم می رسه نشون می ده که آدم یک سال پیرتر شده منطقیش اینه که به همدیگه تبریک نگیم روز تولدمون رو ولی نمی دونم چرا بازم به همدیگه تبریک می گیم... :))

پ.ن۳: یکی دیگه از معایب خیلی محسوس آنفولانزا این بوده که آدم جرعت لذت بردن از هوای صفر درجه زمستونو نمی کنه و از ترس این که سرمابخوره همیشه با لباس گرم می ره بیرون. کاش زودتر تموم شه تا از زمستون لذت بیشتری ببرم...