عجب عنوان ادیب دانانه ای از آب در اومد ;) (به یاد یک دوست)

و اما جریان از چه قراره؟
امروز ۲۵ بهمن یکی از مهم ترینروز های دوران تحصیل من بود روزی که مدت های زیادی در انتظارش بودم... از خان هفتم دورشته ای کردن گذشتم و رسما دانشجوی رشته ریاضی دانشگاه شهید باهنر شدم زمان انتخاب رشته سال ۹۳ ریاضی را هم به اندازه علوم کامپیوتر دوست داشتم و ۷۰ انتخاب اولم فقط علوم کامپیوتر و ریاضی بود هر چند که همان انتخاب اولم را قبول شدم ، اما زمانی که وارد دانشکده ریاضی شدم و با ریاضیات دانشگاهی بیشتر آشنا شدم علاقه ام به رشته ریاضی خیلی بیشتر از قبل شد چرا که دیدگاه صحیح تری نسبت به ریاضی پیدا کرده بودم و در دو رشته ای کردن مصمم تر شدم تا این که بالاخره بعد از اتمام ترم ۳ و کسب شرایط لازم معدل رسما دانشجوی رشته ی ریاضی به عنوان رشته دوم شدم.
خیلی ها پرسیده اند که چرا با ریاضی دو رشته ای کرده ای؟ و خب اصلی ترین دلیل علاقه بود نه می توانستم از علوم کامپیوتر صرف نظر کنم نه از ریاضی و هر دوی آن ها را دوست داشتم هر چند که هر دو از یک خانواده اند.
تصمیم گرفتم چند خاطره از دوران کودکی ام را بیان کنم که تا به حال برای کسی تعریفشان نکرده ام، اکثرا بعدها متوجه شدم که در واقع یک جور بازی کردن با ریاضیات بوده اند و بعضی از آنها نشان می دهند که چه قدر ریاضیات در رگ های من جریان دارد :) فکر و دیدگاهم بسیار ریاضی گون می باشد :-"

خلاقیت ، معما ، پازل : پازل ها که بهترین و دوست داشتی ترین اسباب بازی های دوران کودکی ام بودند و از زمانی که خیلی کوچک بودم خودم را با آنها سرگرم می کردم یادم می آید سر سفره بعد از این که غذایم را می خوردم یا میل نداشتم سعی می کردم تکه های نانی را پیدا کنم که با هم جفت می شوند و از این که تکه ای خورده شده بود افسوس می خوردم ، حتی پدر و مادرم تعریف می کنند زمانی که خیلی کوچیک بودم و شروع می کردم به شیطنت یا بهانه گیری  کاغذ یا مقوایی را پاره می کردند و تکه هایش را جلویم می گذاشتند تا با کنار هم گذاشتنشان و ساختن کاغذ اولیه سرگرم شوم البته خودم هم چیز هایی یادم هست بزرگتر که شده بودم حوصله ام که سر می رفت کاغذی را به پدرم می دادم و از او می خواستم که برایم به تکه تکه اش کند وقتی درست می شد از او می خواستم تکه هایش را ریز تر کند و این ریز تر کردن را آنقدر تکرار می کردم که دیگر نمی توانستم درستش کنم، پدرم که این علاقه را در من دیده بود برای تولد ۶ سالگی ام یک پازل ۵۰۰ قطعه بهم کادو داد این قدر تصویر پازل را خوب انتخاب کرده بود که توانستم به تنهایی در یک هفته تمام وقت پازل را درست کنم، یادم هست که پیش دبستانی بودم مدرسه که تمام می شد سریع به سراغ پازلم می رفتم و شروع می کردم به درست کردنش خیلی هم حساس بودم که قطعه هایش گم نشوند. این یکی از بهترین و به یادماندنی ترین هدیه های تولدم بود و تقریبا نقش پازل با تمام جزئیات هنوز تو ذهنم هست.
همیشه دوست داشتم یک مکعب روبیک رو از نزدیک لمس کنم همیشه فکر می کردم خیلی جادوییه ولی اون زمان توی هیچ اسباب بازی فروشی وجود نداشت تا این که سوم راهنمایی برای اولین بار باهاش مواجه شدم و سه ماه طول کشید تا درستش کردم و کلی الگوریتم برای حرکت های مختلفش کشف کردم البته بعد ها به کمک اینترنت این الگوریتم ها رو بهینه کردم.
کلا معماهای خلاقانه ریاضی را دوست داشتم مثل مسیر ها و دور های اویلری و همیلتونی در شکل های منظم هندسی (گراف ها)

نظریه اعداد : عادت کرده بودم زمانی که از یک سمت حیاط به سمت دیگر می رفتم ناخود آگاه حساب می کردم که تعداد ردیف های موزاییکی که طی می کنم بر دو، سه یا پنج بخشپذیر هست یا نه جالب بود که فهمیده بودم چهار زیاد جالب نیست و انگار ردیف های دوتایی را دوتا دوتا طی می کنم و هر زمان که از یک سمت حیات به سمت دیگر می رفتم به طور فرضی ردیف های افقی موزاییک های حیات را دوتا دوتا یا سه تا سه تا یا به ندرت پنج تا پنج تا طی می کردم و به خوبی می دانستم که اگر از موزاییک دوم شروع کنم و سه تا سه تا طی کنم آخرین سه تایی درست لب دیوار تمام می شود (حتی هنوز به خاطر دارم) یا می دانستم که تعداد ردیف ها زوج است و اگر می خواستم دوتا دوتا حیاط را طی کنم از اولین ردیف شروع می کردم در نتیجه تعداد ردیف ها به صورت 3k+1  و 2q بودند و حتی به یاد دارم که بر چهار هم بخشپذیر بودند به همین دلیل چهار برایم زیاد عدد جذابی نبود و به اعداد اول علاقه بیشتری داشتم یک را هم که خیلی عادی می دانستم. اون زمان فکر می کنم حدود ۳ یا ۴ ساله بودم اما تا مدت ها عادت داشتم وقتی روی زمین های موزاییک شده راه می رفتم ردیف ها را دسته بندی کنم و بخشپذیری کل ردیف ها به اعداد اول را ناخودآگاه بررسی کنم و دفعه های بعدی از موزاییک های مناسب تری حرکت را آغاز کنم، این شیوه سرگرم کننده راه رفتنم به راهرو و کلاس دبستانم هم کشیده شده بود و هنوز نقش موزاییک های دبستان را تا حد خوبی توی ذهن دارم. بعد ها که با مفاهیم بخشپذیری آشنا شدم این خواص برایم عادی تر شد تا این که این عادت از سرم افتاد.

هندسه : زمانی که داخل یک ساختمان یا پیاده روی خیابان راه می رفتم عادت داشتم دیوار هایی که اگر از بالا به آنها نگاه کنیم به صورت یک پاره خط هستند را از دو طرف امتداد داده و به صورت خط های فرضی در نظر بگیرم و سعی می کردم روی این خطوط کمتر پا بگذارم یا این که روی همه ی آنها که در مسیر حرکتم بودند پا بگذارم این کار فقط به دیوار ها محدود نمی شد و شامل تمام اجسامی می شد که به صورت ضلع هایی پاره خطی بودند مانند نیمکت ها و صندلی های کلاس گاهی اوقات خط هایی بر لبه های تخته کلاس یا لبه های در اتاق ها هم عمود می کردم و کلا همه چیز را ناخودآگاه خط بندی می کردم و هیچ پاره خطی باقی نمی گذاشتم و همه شان را ممتد در نظر می گرفتم. جالب است هنوز که هنوزه گاهی اوقات این عادت بچگی خودی نشان می دهد.

ترکیبیات : خیلی خوب یادمه زمانی که اول یا دوم دبستان بودم مسئله هایی مرتبا از جایگشت های اعداد یک تا n ذهنم را مشغول می کرد برای مثال سعی می کردم یک جایگشت از اعداد یک تا پنج ارائه دهم که هر عدد با مکانش بیشترین فاصله ممکن را داشته باشد مثلا جایگشت ۳۴۵۱۲ فاصله هر عدد با مکانش از دو طرف حداقل دو می باشد (جایگشت را دوری در نظر می گرفتم) و سعی می کردم برای هر n یک جایگشت با این خاصیت بسازم این جوری انگار عدد ها را اذیت می کردم و دلم خنک می شد یا سعی می کردم جایگشتی بسازم که هیچ دو عدد متوالی کنار هم قرار نگیرند به خوبی یادم هست که برای n=3 فهمیده بودم که امکان پذیر نیست و برای n=4 تعداد کمی جایگشت غیر دوری با این خاصیت وجود دارد و جایگشت دوری وجود ندارد و برای n=5 تعداد این جایگشت های دوری خیلی کم بودند بعضی اوقات این فرض را هم اضافه می کردم هیچ عدد در مکان خودش نباشد بعد ها که با ترکیبیات و جایگشت ها آشنا شدم متوجه شدم اینها همان دوست های قدیمی خودم هستند.

جبر : بعد از یاد گرفتن چهار عمل اصلی جمع و تفریق و ضرب و تقسیم مدام سعی می کردم یک عمل جدید کشف کنم که به یک دردی هم بخورد فکر می کنم سوم دبستان بودم.

الگوریتم : برای پیدا کردن مطلب مورد نظر در کتاب های دبستانم از ایده هایی مشابه جستجوی دودویی استفاده می کردم همچنین توی حل معما ها و پازل ها هم الگوریتم هایی کشف می کردم همچنین برای محاسبه ی ذهنی بعضی ضرب های خاص روش های سریعی پیدا کرده بودم مثل ضرب ۵ در یک عدد که ابتدا عدد را تقسیم به ۲ می کردم بعد یک صفر می گذاشتم جلوی حاصل.

این ها خاطراتی هستند که به خوبی به یادشان دارم و کلی خاطره دیگر هم هست که الان یادم نمی آید شاید کم کم یادم آمد و پی نوشت کردم.
بالاخره این پست تموم شد :D ولی عجب خل و چلی بودم :))