گرم ترین نقطه ی دانشکده ریاضی همان اتاق است :) وارد شدم با حالت کز کرده ای نشسته بود و کتش را دور خودش پیچیده بود. مثل همیشه سردش بود، همیشه فکر می کردم سلیقه اش در مورد لباس های با نقوش چهارخانه تاثیر سال ها تحقیقات در زمینه نظریه کدگذاری و ماتریس و جبرخطی باشد. یک بخاری برقی خاموش هم گوشه اتاق بود. با حالتی عصبی نگاهی به من انداخت دو دستش را به صورتش کشید و رو به من کرد و گفت « آدم را روانی می کنند، من دارم زور میزنم جبر ۲ بهشان یاد بدهم. باید بفرستیمشان دبستان» برگه ای را نشانم داد گفت به اسمش کاری نداشته باش، رویش نوشته شده بود یک به علاوه رادیکال پنج تقسیم به ۲ گویاست پس چند جمله ای فوق تحویل پذیر است. برگه ی دیگری را بیرون کشید این یکی بدتر بود تقریبا همان را نوشته بود صحیح است، دلم برایش سوخت از آن استاد هایی نیست که درسش را بدهد و برود. واقعا به قول خودش زورش را میزند تا دانشجو یاد بگیرد و دائما در تلاش این که شهود درستی را منتقل کند. برای من که یک استاد واقعیست. ۲۱ واحد کلاسی که با اون گذرانده ام جزو بهترین کلاس هایم بوده اند، در تمام لحظات کلاس می شد از ریاضی لذت برد :) برای ترم بعد هم قول ارائه جبرخطی ۲ گرفته ایم. شروع کرد به تصحیح برگه من، گرمم شد، کاپشنم را در آوردم، چند دقیقه بعد پیرهن رویم را هم در آوردم، با این که تیشرت نازکی به تن داشتم هنوز گرمم بود، مانده بودم که چه جوری سردش است. احتمالا او هم عکس همین نظر را در مورد من داشت و نگاه های چپ چپی از جنس هم بینمان رد و بدل شد... :)

تصحیح برگه تمام شد، احساس کردم حالش بهتر است، حداقل یک نفر برایش چرت و پرت ننوشته بود و کمی هم که شده تلاشش به هدر نرفته بود.

این موضوع بیشتر از نمره ای که گرفته بودم خوشحالم می کرد:)

پ.ن: کلاس شدیدا ضعیفی بود با ۹ دختر و ۲ پسر...