۷ مطلب با موضوع «خاطرات» ثبت شده است

آخرین مسابقه ریاضی


دوشنبه ۱۳ شهریور
ساعت ۶ صبح فرودگاه کرمان را به مقصد اصفهان ترک کردیم 
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری

من و زمستان

شعله های داغ این آتش سرد چه حس خوبی دارد

این عهدیست دیرین و عشقی ابدی

میان من و زمستانم

مان، مرو

×

۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری

برنز

با پرواز 15:40 سه شنبه 2 شهریور راهی تهران شدم
بی شک یکی از جدی ترین و خسته
۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری

دل عالم

گرم ترین ایام سالش همیشه مرداد است ، اما

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری

سینما را کشتی

"شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فرینده زاد و فریبا بمیرد"


با تو سینما را زیر دندان هایمان مزه مزه کردیم حس گرفتیم و پای فیلم هایت میخکوبمان کردی حتی اگر یک واید شات به ظاهر کسل کننده را برایمان به نمایش در می آوردی! هنوز که هنوزه عکس های زیبایی که 11 سال پیش در فیلمت به تصویر کشیدی در ذهنم تصاویر زنده ای هستند! بعضی از سکانس هایت آن قدر ناب هستند که در ذهنم جاودان شده باشند! این قدر عالی به تعدادی روستایی می باوراندی که این یک فیلم نیست و مثل زندگی تان بروید جلوی دوربین که مخاطبت را شفگت زده می کردی از این همه بازی خوب! بابت تمام سینمای جاودانه و نابت ممنون :) 
آن قدر خاطراتم از فیلم هایت زیادند که مجالی برای مرورشان نیست! دلم می خواهد از خیلی چیزها بگویم...
از تک درخت های پر از القای حس تنهایی شروع فیلم یا آن سکانس بی نظیر اصلاح صورت در حالی که به لنز دوربین زل زده بود... در «باد ماراخواهد برد»ت!
از آن جاده ی معروفت روی آن تپه بین دو روستا و دویدن آن پسر بچه یا حس دوستی صادقانه «خانه ی دوست کجاست»ت حقا که این فیلم خود خود سینما بود!
از دنیا بریدگی و دربه در به دنبال مرگ دویدن آن مرد یا از حس ترس در پایین دویدن آن سرباز از تپه «طعم گیلاس»ت!
از تصویر زیبای یک عشق ساده یا آن سکانسی که زیر درختان زیتون ایستاده بودی و باد می وزید در «زیر درختان زیتون»ت!
از پرتره های پر از حس بی نظیر فیلم «شیرین»ت حقا که یک مجموعه عالی از پرتره های دیدنی از آب در آمده بود!
از تصاویر زیبا و نوستالژیک دویدن توی حیاط دبستان «زنگ تفریح»ت!
از بازی پر از حس ترس آن کودک در «نان و کوچه»ات، گویی از یک سگ هم بازی گرفته بودی!
از نگاه کودکان ساده ی جلوی دوربین که گویی انگار نه انگار جلوی لنز نشسته اند در «مشق شب»ت!
از ماهی قرمزها یا دست های مهربان آن نوجوان یا مغازه ی آن خیاط یا بازیگوشی های کودکانه در «بادکنک سفید»ت!
حقا که کلی خاطره و حس خوب بهمان دادی....

داشبورد ماشینش را بگردید شاید ۲۰۰ هزارتومن در یک نایلون زباله پیچیده باشد، جاده ی خانه ی دوست را بگردید شاید شتابان سوی خانه ی دوست است شاید در راه همین طور که باد می وزد زیر درختان زیتون دستش را روی پیشانی گذاشته و به دورتر ها می نگرد یا زیر تک درختی نشسته و زانوهایش را جمع کرده و خستگی در می کند...
خاله ی «باد ما را خواهد برد» هنوز زنده است و روز به روز حالش بهتر می شود تو کجا ول کردی رفتی آخر؟؟؟ سینمای ایران را کشتی تا آخرش خانه ی دوست را یافتی... :)
روحت شاد عکاس سینما!
×××
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری

جریان ریاضی در رگ های من

عجب عنوان ادیب دانانه ای از آب در اومد ;) (به یاد یک دوست)

و اما جریان از چه قراره؟
امروز ۲۵ بهمن یکی از مهم ترین
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری

پرونده بسته شد!

از یک هفته مانده به ریجن احساس عجیبی پیدا کرده بودم بعد از یک سال تلاش پیوسته و گسسته الان وقت

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری