۳ مطلب با موضوع «سینما و عکاسی» ثبت شده است

طعم یک سینمای اصیل!

محمود گفته هشت تا گلوله خورده تو چهار نوبت نه سه بار دقت می کنی، حمید اخیرا دروغ زیاد می گه...


در تمام طول فیلم احساس می کنید بخشی از فیلم هستید...
بی شک یکی از بهترین فیلم هاییست که تا به حال دیده ام (حتی حسی که الان دارم: بهترین فیلمی که دیده ام) از تک تک ثانیه های فیلم لذت بردم واقعا تمام نورپردازی ها ، صحنه ها ، صداگذاری ها ، طراحی لباس هایش را دوست داشتم با تک تک کاراکتر های فیلم می شد ارتباط برقرار کرد و طعم یک سینمای ناب را چشید... 
ایده فیلمنامه بی نظیر بود باورم نمی شد که فیلم تنها یک سکانس دو ساعت و ربه آن هم در چند لوکیشن متنوع باشد به شکل باور نکردنی بعضی از قسمت های داستان تا چهار بار از چند نما فیلم برداری شده بود و بازیگر ها باید در یک سکانس یک صحنه را چهار بار بازی می کردند که همه شان هم به خوبی از پسش برآمده بودند روند فیلم به شکل عجیبی رو به عقب بود بی شک ساخت چنین فیلمی بسیار دشوار است کافی بود یکی از بازیگر ها در تکرار صحنه هایی که باید چند بار بازی می کردند فقط کمی اشتباه کند تا باعث شود کل فیلم خراب شود ولی هرگز چنین اتفاقی نمی افتاد.

شدیدا پیشنهاد می کنم این فیلم را ببیند سعی کنید بدون حتی یک توقف فیلم را تمام کنید تا همه ی حسش را بتواند منتقل کند همچنین سعی کنید زمانی فیلم را شروع کنید که چهار ساعت و نیم بعدش را هم بیکار باشید احتمال این که بلافاصله از اول فیلم را شروع کنید وجود دارد خیلی زیاد هم وجود دارد :)
برای شهرام مکری جوان آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم در آینده باز هم از این فیلم ها برایمان بسازد :)
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری

حس های مصور

هر چند وقت یک بار دلم برای این کلیپ تنگ میشه :) یکی از بهترین کلیپ هاییه که تو زندگیم دیدم، لذت ببرید...
 
فیلم از Lee Jeffries
 
از عکاس های مورد علاقه ی منه ، سوژه ها شو میاره جلوی لنز و مثل کارگردانی که از بازیگرش بازی میگیره وادار به حس گرفتنشون می کنه، اون هم سوژه هایی معمولی و اغلب مسن و هر حسی که دلش بخواد رو به مخاطبش منتقل می کنه خصوصا درد و رنج...
به تصویر کشیدن یک حس اون هم توی پرتره شاید سخت ترین عکاسی باشه :) چرا که اغلب سوژه دوست داره همون حسی که خودش می خواد رو بگیره مثلا زن های جوان ناخودآگاه ژست هایی با محتوای خودنمایی و عشوه گری میگیرن.
ولی Lee فوق العاده ست حتی از رنگ هم به ندرت در انتقال حس استفاده می کنه و با آثارش به راحتی میخکوبت می کنه :)
×
 
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری

سینما را کشتی

"شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فرینده زاد و فریبا بمیرد"


با تو سینما را زیر دندان هایمان مزه مزه کردیم حس گرفتیم و پای فیلم هایت میخکوبمان کردی حتی اگر یک واید شات به ظاهر کسل کننده را برایمان به نمایش در می آوردی! هنوز که هنوزه عکس های زیبایی که 11 سال پیش در فیلمت به تصویر کشیدی در ذهنم تصاویر زنده ای هستند! بعضی از سکانس هایت آن قدر ناب هستند که در ذهنم جاودان شده باشند! این قدر عالی به تعدادی روستایی می باوراندی که این یک فیلم نیست و مثل زندگی تان بروید جلوی دوربین که مخاطبت را شفگت زده می کردی از این همه بازی خوب! بابت تمام سینمای جاودانه و نابت ممنون :) 
آن قدر خاطراتم از فیلم هایت زیادند که مجالی برای مرورشان نیست! دلم می خواهد از خیلی چیزها بگویم...
از تک درخت های پر از القای حس تنهایی شروع فیلم یا آن سکانس بی نظیر اصلاح صورت در حالی که به لنز دوربین زل زده بود... در «باد ماراخواهد برد»ت!
از آن جاده ی معروفت روی آن تپه بین دو روستا و دویدن آن پسر بچه یا حس دوستی صادقانه «خانه ی دوست کجاست»ت حقا که این فیلم خود خود سینما بود!
از دنیا بریدگی و دربه در به دنبال مرگ دویدن آن مرد یا از حس ترس در پایین دویدن آن سرباز از تپه «طعم گیلاس»ت!
از تصویر زیبای یک عشق ساده یا آن سکانسی که زیر درختان زیتون ایستاده بودی و باد می وزید در «زیر درختان زیتون»ت!
از پرتره های پر از حس بی نظیر فیلم «شیرین»ت حقا که یک مجموعه عالی از پرتره های دیدنی از آب در آمده بود!
از تصاویر زیبا و نوستالژیک دویدن توی حیاط دبستان «زنگ تفریح»ت!
از بازی پر از حس ترس آن کودک در «نان و کوچه»ات، گویی از یک سگ هم بازی گرفته بودی!
از نگاه کودکان ساده ی جلوی دوربین که گویی انگار نه انگار جلوی لنز نشسته اند در «مشق شب»ت!
از ماهی قرمزها یا دست های مهربان آن نوجوان یا مغازه ی آن خیاط یا بازیگوشی های کودکانه در «بادکنک سفید»ت!
حقا که کلی خاطره و حس خوب بهمان دادی....

داشبورد ماشینش را بگردید شاید ۲۰۰ هزارتومن در یک نایلون زباله پیچیده باشد، جاده ی خانه ی دوست را بگردید شاید شتابان سوی خانه ی دوست است شاید در راه همین طور که باد می وزد زیر درختان زیتون دستش را روی پیشانی گذاشته و به دورتر ها می نگرد یا زیر تک درختی نشسته و زانوهایش را جمع کرده و خستگی در می کند...
خاله ی «باد ما را خواهد برد» هنوز زنده است و روز به روز حالش بهتر می شود تو کجا ول کردی رفتی آخر؟؟؟ سینمای ایران را کشتی تا آخرش خانه ی دوست را یافتی... :)
روحت شاد عکاس سینما!
×××
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری