۱۳ مطلب با موضوع «یادداشت» ثبت شده است

فیلدز و نابودی آرزوها

یکی از اسرای جنگ ایران و عراق در خاطراتش می گوید، روزی یکی از اسرا موفق شد از اردوگاه فرار کند پس از آن مسئولان اردوگاه دست به تنبیه های سخت همگانی زدند از آن روز به بعد همه اسرا با این که راه فراری را می دانستند و هر کس به تنهایی می توانست از اردوگاه فرار کند کسی فکر فرار هم نمی کرد و این امتناع تنها یک دلیل واضح داشت یک جور فداکاری دسته جمعی.

حال از ماجرای جالب تری برایتان بگویم، برویم به سال ۲۰۰۰ میلادی، مسابقات جهانی ریاضی دانشجویی در لندن، جایی که دانشگاه تهران آخرین حضور رسمی اش (با اسپانسرینگ دانشگاه) را در این مسابقات تجربه می کند. شخصی به نام فریدون درخشانی در این مسابقات مدال برنز کسب می کند تمام تیم را قال می گذارد و به ایران برنمی گردد، مدالش را دستش می گیرد به دانشگاه لندن می رود، دانشگاه به دانشجویی می پذیردش و در نهایت پناهنده سیاسی می شود. از آنجایی که این فرد کرد بود به دلیل مسائل سیاسی این اتفاق حسابی برای دانشگاه و به ویژه سرپرست تیم گران تمام می شود ناگفته نماند که مبلغ وثیقه سربازی گذاشته شده برای خروج از کشور این فرد هم شخصا توسط سرپرستشان تامین شده بود.

بعد از این اتفاق ۱۸ سال دانشگاه تهران به مسابقات جهانی ریاضی تیم نفرستاد و هر سال با وجود رتبه خوبی که در مسابقات داخلی می گرفت چند نفری آرزوی مسابقات جهانی به دلشان می ماند. یکی از دوستانم که دانشجوی دانشگاه تهران و از مدال آوران مسابقات کشوری است دو سال با وجود رتبه دوم تیمی در مسابقات داخلی بعد از دانشگاه شریف، دانشگاه تهران با ارسال تیمش به مسابقات جهانی مخالفت می کند. به قول خودش شرکت در این مسابقات برایشان یک آرزو بود و با وجود تلاش فراوانشان تنها یک آرزو ماند.

فریدون درخشانی بعد ها نام خود را به کوچر بیرکار تغییر داد و موفق شد استاد دانشگاه کمبریج شود و پیشرفت های درخشانی داشته باشد. به گفته خودش از ایران و ایرانی بودن متنفر است و احتمالا تصمیم فرارش را بهترین تصمیم تمام عمرش می داند. در حالی که راه های جایگزین دیگری هم می توانست برای رسیدن به جایی که الان هست وجود داشته باشد.

جولای ۲۰۱۸، بلغارستان، مسابقات جهانی ریاضی ۲۰۱۸ برگزار شد و باز هم داستان تکراری غیبت دانشگاه تهران با وجود دانشجویانی که از شانس های مدال بودند. یک هفته بعد کنفرانس ریاضی ICM در روسیه برگزار می شود که همان کنفرانسیست که هر ساله مدال فیلدز را اهدا می کند. (آن را نوبل ریاضی می دانند)
کوچر بیرکار یکی از چهار برنده این جایزه به دلیل کار های درخشانش در زمینه هندسه جبری است. اتفاقی که به شخصه اصلا آن را دوست نداشتم و هر تبریکی که جایی می دیدم برایم به شدت مسخره بود.

از آن روز این اتفاق مرا یاد آن داستان اسرا می اندازد که احتمالا ربطی هم ندارد‌ :)

پ.ن: کوچر به معنای کوچ کننده و بیرکار به معنای کسی که ریاضی کار میکنه شاید ی چیز کردی باشه فقط شنیدم معنیش اینه :/
۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری

قطار شماره ۹۷

این چه سرعت بی رحمانه ایست که به رخ مسافرانت می کشی و چه صحنه های دلخراشیست که بر پرده سینمای زمانه ات می خراشانی؟!

ما را به کجا میبری؟ چراغک های ایستگاهی از دور کمی چشم هایمان را قلقلک می دهد. می توانی ببینی که؟ شاید هم سرگرم بازی خودت هستی! آه، دست از این بازی کثیفت بردار برادر، ما تا به ایستگاه هم دوام نمی آوریم.

فقط به من بگو که تو چه جور قطاری هستی؟ آخر تمام قطار های دنیا ترمز اضطراری دارند، لطفا دسته قرمز رنگ ترمزت را نشانمان بده، خیالت تخت جریمه اش با من!


پ.ن: هر از گاهی دلم برای سفر با قطار تنگ می شود، بدجوری به آدم می چسبد...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری

معجزه نور

معجزه درست در موعد مقرر اتفاق می افتد، در آستانه تاریکی مطلق، برای معجزه تنها ایمان کافیست، ایمان به اتفاق معجزه در لحظه آغاز تاریکی، زمانی که درها همه بسته شده و تاریکی سرتاسر را فرا می گیرد، قاطعانه منتظر بمان...
معجزه نور آغاز خواهد شد!

درست به مانند سالن سینما، لحظه ای که درها همه بسته شده و سالن غرق در تاریکی می شود، قاطعانه به پشتی صندلی تکیه می زنی و به فرارسیدن لحظه ای که منتظرش هستی ایمان داری، ناگهان آغاز معجزه نور بر پرده اتفاق می افتد...
۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری

در ستایش ملکه ریاضیات


از تنفر تا عشق
کم نبوده اند ریاضی دانان بزرگی که زمانی از ریاضیات منتفر بوده باشند حتی به عقیده من هر چه ریاضی دانی خلاق تر باشد 
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری

حال به هم زن ها

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
محمدمهدی طاهری

الهم اشفع کل امراض

دلم می خواد یه پست رمز دار بذارم توش درون مریض خودمو بریزم رو کاغذ و یه سری عادات و احساسات مسخره رو بریزم دور... دلم خوشه آدم احساسی ای نیستم و می تونم منطقی عمل کنم در حالی که از بالا که نگاه می کنم خیلی جاها احساسی عمل می کنم ولی یه احساسات وارونه، مخالف تمام احساسات آدمای دیگه ، واقعا منطقی که به خودم نگاه می کنم یه مریض واقعی ام -_- دلم می خواد تمام احساسات کج و کوله مو بریزم بیرون :/ و بزرگترین نقطه ضعف بشر رو برای خودم به نقطه ضعف کوچیکتری تبدیل کنم( توی اون پست میگم که منظورم دقیقا چیه) :) عنوانشم احتمالا باشه "حال به هم زن ها" چند بار سعی کردم بنویسمش ولی خیلی پرت و پلا میشه و شاخه هاش زیاد میشن و اون چیزی که انتظار دارم در نمیاد... باید چشمامو ببندم و فقط بنویسم... شاید به بعضی ها رمزشو دادم ، شایدم هیچ کس ، چون پست خطرناکیه، قطعا تنها نوشته ی تاریخ زندگیم خواهد بود که یه شناخت واقعی از خودم به خواننده میده، رک و صادقانه خواهد بود و با عنصر تخیل اصلا درگیر نیست و... :) شاید کارم احمقانه باشه ولی احساس می کنم بعضی چیزا باید به یه رقص تبدیل شن ، رقص مرگ ، رقص انگشتام روی کیبرد :)

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری

سینما را کشتی

"شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فرینده زاد و فریبا بمیرد"


با تو سینما را زیر دندان هایمان مزه مزه کردیم حس گرفتیم و پای فیلم هایت میخکوبمان کردی حتی اگر یک واید شات به ظاهر کسل کننده را برایمان به نمایش در می آوردی! هنوز که هنوزه عکس های زیبایی که 11 سال پیش در فیلمت به تصویر کشیدی در ذهنم تصاویر زنده ای هستند! بعضی از سکانس هایت آن قدر ناب هستند که در ذهنم جاودان شده باشند! این قدر عالی به تعدادی روستایی می باوراندی که این یک فیلم نیست و مثل زندگی تان بروید جلوی دوربین که مخاطبت را شفگت زده می کردی از این همه بازی خوب! بابت تمام سینمای جاودانه و نابت ممنون :) 
آن قدر خاطراتم از فیلم هایت زیادند که مجالی برای مرورشان نیست! دلم می خواهد از خیلی چیزها بگویم...
از تک درخت های پر از القای حس تنهایی شروع فیلم یا آن سکانس بی نظیر اصلاح صورت در حالی که به لنز دوربین زل زده بود... در «باد ماراخواهد برد»ت!
از آن جاده ی معروفت روی آن تپه بین دو روستا و دویدن آن پسر بچه یا حس دوستی صادقانه «خانه ی دوست کجاست»ت حقا که این فیلم خود خود سینما بود!
از دنیا بریدگی و دربه در به دنبال مرگ دویدن آن مرد یا از حس ترس در پایین دویدن آن سرباز از تپه «طعم گیلاس»ت!
از تصویر زیبای یک عشق ساده یا آن سکانسی که زیر درختان زیتون ایستاده بودی و باد می وزید در «زیر درختان زیتون»ت!
از پرتره های پر از حس بی نظیر فیلم «شیرین»ت حقا که یک مجموعه عالی از پرتره های دیدنی از آب در آمده بود!
از تصاویر زیبا و نوستالژیک دویدن توی حیاط دبستان «زنگ تفریح»ت!
از بازی پر از حس ترس آن کودک در «نان و کوچه»ات، گویی از یک سگ هم بازی گرفته بودی!
از نگاه کودکان ساده ی جلوی دوربین که گویی انگار نه انگار جلوی لنز نشسته اند در «مشق شب»ت!
از ماهی قرمزها یا دست های مهربان آن نوجوان یا مغازه ی آن خیاط یا بازیگوشی های کودکانه در «بادکنک سفید»ت!
حقا که کلی خاطره و حس خوب بهمان دادی....

داشبورد ماشینش را بگردید شاید ۲۰۰ هزارتومن در یک نایلون زباله پیچیده باشد، جاده ی خانه ی دوست را بگردید شاید شتابان سوی خانه ی دوست است شاید در راه همین طور که باد می وزد زیر درختان زیتون دستش را روی پیشانی گذاشته و به دورتر ها می نگرد یا زیر تک درختی نشسته و زانوهایش را جمع کرده و خستگی در می کند...
خاله ی «باد ما را خواهد برد» هنوز زنده است و روز به روز حالش بهتر می شود تو کجا ول کردی رفتی آخر؟؟؟ سینمای ایران را کشتی تا آخرش خانه ی دوست را یافتی... :)
روحت شاد عکاس سینما!
×××
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری

519

تنها 519 روز تا افتتاح پروژه بززگ میدان آزادی باقی مانده است!

این یعنی تقریبا 10 مهرماه سال 96 قراره پروژه افتتاح بشه و باید دو سال از دوران کارشناسی مو شاهد بسته بودن میدان آزادی باشم در حال حاضر آزادی تا امام جمعه ، آزادی تا وسطای استقلال و آزادی تا کلی بعد تر از سه راه بهمنیار کاملا بسته شده جالبی طرح این بود که هر روز یک مشکل جدید داشت، می رسیدند به انشعاب گاز کل 24 آذر رو می بستن گاز رد می کردن به لوله های آب می رسیدند باز هم 24 آذر را می بستند و... انگار دیواری کوتاه تر از این زبان بسته پیدا نمی کردند و هر از گاهی بستن این خیابان هم به مشکلات قبلی اضافه می کرد من جمله الان که درست وسط چهار راه را بسته اند و فقط از اقبال می توانی به راست بپیچی از پروژه آزادی که بگذریم می رسیم به پروژه چهار راه باغ ملی که آنجا را هم تا چهار راه معلم و تا کتابخانه ملی بسته اند شریعتی و اقبال و حافظ هم که یک طرفه اند خانه ما هم که چهار راه اقبال است دیگر خودتان وضعیت فعلی من را متصور شوید... :)

شاید الان در شلوغ ترین و پرترافیک ترین نقطه شهر دارم زندگی می کنم شب ها ترافیک طهماسب آباد تا چهارراه اقبال هم می رسد چراغ سبز است ولی ماشین ها نمی توانند از چهار راه رد شوند تقریبا تمام ترافیک آزادی و باغ ملی کشیده شده روی طهماسب آباد مشکل دوبل و سوبل پارک کردن ماشین ها به دلیل وچود چندین ساختمان پزشکان را هم که به ترافیک خیابان فردوسی اضافه کنی دیگر جرعت نمی کنی با ماشین بروی بیرون! درست زمان رسیدن من از خونه به دانشگاه را دو برابر کرده و هر دفعه مجبورم کلی پیاده روی کنم منی که فاصله رختخواب تا دانشگاه را 25 دقیقه ای هم رفته بودم الان 45 دقیقه طول می کشد :| هر چند که مزایایی هم داشته اول این که ایستگاه تاکسی های جهاد از باغملی درست آمده جلوی ایستگاه اتوبوس ها و این یعنی سوار شدن تاکسی بلافاصله بعد از پیاده شدن از اتوبوس. همچنین بیشتر پیاده روی می کنم منی که قبلا حوصله پیاده روی تنهایی را نداشتم الان وقتی که به نزدیکی های خانه می رسم سرعتم را کم کرده تا برای چند ثانیه هم که شده بیشتر پیاده روی کنم یک جور هایی به پیاده روی معتاد شده ام حتی اگر هوا گرم باشد...

اما تمام این ها دلیل نمی شود که یک پروژه عمرانی که دوتا پل و یک زیرگذر است این همه طول بکشد، تابلوی "تنها n روز مانده..." برایم تبدیل به یک کابوس شده شهرداری هم که با فونت سبزاین جمله را نوشته تا از نظر روانی کمی هم که شده مردم را بازی دهد "آخر چه خبر است که 2 سال می خواهید یک پروژه را طول بدهید" با خیال راحت یک عدد گنده زده اند و ادعای روی برنامه بودن کرده اند که حسابی مردم را گول بزنند. بعید می دانم کسی به جز مغازه دار هایی که این روز ها حوالی میدان زیر و رو شده آزادی مگس می پرانند و احتمالا با وعده های مالی دیگر ساکت شده اند هم کسی اعتراضی کرده باشد. این شهرداری هم حسابی عنش را در آورده :|

فقط تمام امید من این است این روز شمار هم یک سیاست بازی کلیشه ای باشد که بعد از یک مدت، مثلا 100 روز از مدت زمان باقی مانده کم کنند تا بگویند که ما با تلاش های شبانه روزی کلی به پروژه سرعت بخشیدیم و حسابی زمان افتتاح را جلو انداختیم... :) ما هم که عادت کرده ایم به بازی داده شدن و اعتراض نکردن و جمله "بابا وللللش کن" از جمله خود من :))

×

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری

بهترین هدیه برای...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
محمدمهدی طاهری

یاد بگیریم از حقمان دفاع کنیم

به نظرتان وقتی سوار اتوبوس می شوید و با کلی صندلی خالی مواجه می شوید یا صندلی های خالی قسمت آقایان خالی نباشند و روی یکی از صندلی های قسمت خانم ها بنشینید چه اتفاقی می افتد؟ احتمالا تمام خانم های داخل اتوبوس به شما اعتراض می کنند که این قسمت برای خانم ها است و شما یک مرد هستید و باید به قسمت آقایان بروید... اما زمانی که یک خانم روی صندلی قسمت آقایان بنشیند تقریبا کسی نیست که به این که قسمت آقایان توسط یک خانم اشغال شده است توجه یا اعتراضی کند. واقعا چرا به یک خانم اجازه می دهیم جای یک مرد را بگیرد در حالی که تعداد زیاد از آقایان توی راهروی اتوبوس ایستاده اند البته در اکثر شهرها مرز محکمی در اتوبوس های شهری وجود دارد که باعث می شود این دو قسمت کاملا از هم جدا شوند اما همه جا این طور نیست :| واقعا چرا باید به راحتی از چنین حق های منطقی ساده ای که داریم بگذریم اسم این دلسوزی نیست بیشتر شبیه حماقت است...

گرفتن این حق چندان کار سختی نیست فقط کمی حوصله جر و بحث و اعتماد به نفس می خواهد :D تا به حال در همه مواقع در پس گرفتن صندلی ها از خانم ها موفق بوده ام چرا که این درخواست من به قدری منطقی و صحیح است که هیچ جای بحثی باقی نمی ماند (البته همیشه هم خیلی راحت نبوده) کاش تمام مرد ها بلد بودند از این حقشان دفاع کنند.

این حق این قدر ساده و کوچیک هست که اگر بیخیالش شویم هم هیچ اتفاق خاصی نمی افتد ولی همه چیز از همین جا شروع می شود و اجازه می دهیم عده ای به راحتی حق های بزرگ تری را از ما غصب نمایند و ما هم عادت کرده ایم به سکوت! :)

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری