من و زمستان

شعله های داغ این آتش سرد چه حس خوبی دارد

این عهدیست دیرین و عشقی ابدی

میان من و زمستانم

مان، مرو

×

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری

حال به هم زن ها

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
محمدمهدی طاهری

دلم برای کلاس هایش تنگ می شود

گرم ترین نقطه ی دانشکده ریاضی همان اتاق است :) وارد شدم با حالت کز کرده ای نشسته بود و کتش را دور خودش پیچیده بود. مثل همیشه سردش بود، همیشه فکر می کردم سلیقه اش در مورد لباس های با نقوش چهارخانه تاثیر سال ها تحقیقات در زمینه نظریه کدگذاری و ماتریس و جبرخطی باشد. یک بخاری برقی خاموش هم گوشه اتاق بود. با حالتی عصبی نگاهی به من انداخت دو دستش را به صورتش کشید و رو به من کرد و گفت « آدم را روانی می کنند، من دارم زور میزنم جبر ۲ بهشان یاد بدهم. باید بفرستیمشان دبستان» برگه ای را نشانم داد گفت به اسمش کاری نداشته باش، رویش نوشته شده بود یک به علاوه رادیکال پنج تقسیم به ۲ گویاست پس چند جمله ای فوق تحویل پذیر است. برگه ی دیگری را بیرون کشید این یکی بدتر بود تقریبا همان را نوشته بود صحیح است، دلم برایش سوخت از آن استاد هایی نیست که درسش را بدهد و برود. واقعا به قول خودش زورش را میزند تا دانشجو یاد بگیرد و دائما در تلاش این که شهود درستی را منتقل کند. برای من که یک استاد واقعیست. ۲۱ واحد کلاسی که با اون گذرانده ام جزو بهترین کلاس هایم بوده اند، در تمام لحظات کلاس می شد از ریاضی لذت برد :) برای ترم بعد هم قول ارائه جبرخطی ۲ گرفته ایم. شروع کرد به تصحیح برگه من، گرمم شد، کاپشنم را در آوردم، چند دقیقه بعد پیرهن رویم را هم در آوردم، با این که تیشرت نازکی به تن داشتم هنوز گرمم بود، مانده بودم که چه جوری سردش است. احتمالا او هم عکس همین نظر را در مورد من داشت و نگاه های چپ چپی از جنس هم بینمان رد و بدل شد... :)

تصحیح برگه تمام شد، احساس کردم حالش بهتر است، حداقل یک نفر برایش چرت و پرت ننوشته بود و کمی هم که شده تلاشش به هدر نرفته بود.

این موضوع بیشتر از نمره ای که گرفته بودم خوشحالم می کرد:)

پ.ن: کلاس شدیدا ضعیفی بود با ۹ دختر و ۲ پسر...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری

الهم اشفع کل امراض

دلم می خواد یه پست رمز دار بذارم توش درون مریض خودمو بریزم رو کاغذ و یه سری عادات و احساسات مسخره رو بریزم دور... دلم خوشه آدم احساسی ای نیستم و می تونم منطقی عمل کنم در حالی که از بالا که نگاه می کنم خیلی جاها احساسی عمل می کنم ولی یه احساسات وارونه، مخالف تمام احساسات آدمای دیگه ، واقعا منطقی که به خودم نگاه می کنم یه مریض واقعی ام -_- دلم می خواد تمام احساسات کج و کوله مو بریزم بیرون :/ و بزرگترین نقطه ضعف بشر رو برای خودم به نقطه ضعف کوچیکتری تبدیل کنم( توی اون پست میگم که منظورم دقیقا چیه) :) عنوانشم احتمالا باشه "حال به هم زن ها" چند بار سعی کردم بنویسمش ولی خیلی پرت و پلا میشه و شاخه هاش زیاد میشن و اون چیزی که انتظار دارم در نمیاد... باید چشمامو ببندم و فقط بنویسم... شاید به بعضی ها رمزشو دادم ، شایدم هیچ کس ، چون پست خطرناکیه، قطعا تنها نوشته ی تاریخ زندگیم خواهد بود که یه شناخت واقعی از خودم به خواننده میده، رک و صادقانه خواهد بود و با عنصر تخیل اصلا درگیر نیست و... :) شاید کارم احمقانه باشه ولی احساس می کنم بعضی چیزا باید به یه رقص تبدیل شن ، رقص مرگ ، رقص انگشتام روی کیبرد :)

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری

بهتر از هر سال بدتر از همیشه :)

یکی دوماه قبل از مسابقه روزهای پرکاری بودند پر از اتفاقات خوب و بد و تجربه های جدید که هر کدام به تنهایی جای کلی حرف دارند :) اما خب نه وقتش بود نه حوصله، من هم که همیشه تفریحاتم و وقت های آزادم زمان امتحانات است، طبیعی هم هست وجدان اجازه کاری جز پرداختن به امتحانات را نمی دهد اما واقعیت انجام همه ی کارهاییست که سایر اوقات مجالی برای انجامشان نیست ، حتی تابستان :) دو سفر خوب سه نفره به مشهد داشتیم و کلی خاطره :) تجربه اولین تدریس یک کارگاه طولانی ACM-ICPC خارج از کرمان ، که به تنهایی تجربه و سفر بسیار خوبی بود و باعث شد بعد از یک سال مجبور شوم رزومه ام که فقط یک فایل pdf از آن به جا مانده بود را بازنویسی و به روزرسانی کنم :) و کلی کانتست و خوش گذرانی های سه نفره :) بعد از مسابقات ریاضی تمام تمرکزم روی این مسابقه بود حتی ۴ درس ۴ واحدی برداشته بودم فقط روزهای زوج تا کلی وقت آزاد داشته باشم.

از پارسال قوی تر شده بودیم هر چند که تلاش امسالمان با تلاش پارسالمان قابل مقایسه نبود اما قوی تر بودیم، هر سه مان...

از هر سال بهتر بود :) سوالات خوب، رقابت جذاب با کلی رقیب قوی تر از همیشه، برگزاری خوب، تیشرت های خوشرنگ و با اندازه های مناسب، ابونتو، جای مناسب توی سایت، بادکنک های بیشتر، هوای بهتر و رفت و آمد راحتر، یک نفر همراهمان بود که تمام کار های اداری در طول و قبل از سفر را انجام می داد، همه چیز روی برنامه بود، روحیه مان هم خوب بود خلاصه این که همه چیز همه جوره بهتر از هر سال بود جز نتیجه‌ :)

تمام این تعریف ها برای این بود که هیچ جایی برای توجیه این نتیجه باقی نماند :) اما هر جور هم که می خواستی قبل از مسابقه حساب کنی نباید این نتیجه رخ می داد، بی شک بد ترین کانتست عمرم بود :) تقریبا ۲ هفته گذشته است، نتیجه بد بود اما تغییرات مهمی داشت. بد یا خوب بودنشان را فعلا نمی دانم ولی خیلی چیز ها قرار است تغییر کند :) فعلا همه چیز خارج از برنامه قبلی پیش می رود... شاید سال دیگر تیم "!?Heshki heshtow shode" را نبینیم، شاید ببینیم، فقط می دانم که همه چیز تمام شده است، پایان تلخ یک مسابقه برنامه نویسی، ACM-ICPC 2016 ، برای سه برنامه نویس که حالا از همیشه خسته ترند :) و حتی باعث می شود بیش از این رغبتی برای نوشتن حول مسابقه نباشد :)
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری

خود مست پندار

سکوت برگریزانش شنو، مست شو، دیوانه شو

شمع خاموشش ببین، مست شو، دیوانه شو

موافقین ۹ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری

طعم یک سینمای اصیل!

محمود گفته هشت تا گلوله خورده تو چهار نوبت نه سه بار دقت می کنی، حمید اخیرا دروغ زیاد می گه...


در تمام طول فیلم احساس می کنید بخشی از فیلم هستید...
بی شک یکی از بهترین فیلم هاییست که تا به حال دیده ام (حتی حسی که الان دارم: بهترین فیلمی که دیده ام) از تک تک ثانیه های فیلم لذت بردم واقعا تمام نورپردازی ها ، صحنه ها ، صداگذاری ها ، طراحی لباس هایش را دوست داشتم با تک تک کاراکتر های فیلم می شد ارتباط برقرار کرد و طعم یک سینمای ناب را چشید... 
ایده فیلمنامه بی نظیر بود باورم نمی شد که فیلم تنها یک سکانس دو ساعت و ربه آن هم در چند لوکیشن متنوع باشد به شکل باور نکردنی بعضی از قسمت های داستان تا چهار بار از چند نما فیلم برداری شده بود و بازیگر ها باید در یک سکانس یک صحنه را چهار بار بازی می کردند که همه شان هم به خوبی از پسش برآمده بودند روند فیلم به شکل عجیبی رو به عقب بود بی شک ساخت چنین فیلمی بسیار دشوار است کافی بود یکی از بازیگر ها در تکرار صحنه هایی که باید چند بار بازی می کردند فقط کمی اشتباه کند تا باعث شود کل فیلم خراب شود ولی هرگز چنین اتفاقی نمی افتاد.

شدیدا پیشنهاد می کنم این فیلم را ببیند سعی کنید بدون حتی یک توقف فیلم را تمام کنید تا همه ی حسش را بتواند منتقل کند همچنین سعی کنید زمانی فیلم را شروع کنید که چهار ساعت و نیم بعدش را هم بیکار باشید احتمال این که بلافاصله از اول فیلم را شروع کنید وجود دارد خیلی زیاد هم وجود دارد :)
برای شهرام مکری جوان آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم در آینده باز هم از این فیلم ها برایمان بسازد :)
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری

برنز

با پرواز 15:40 سه شنبه 2 شهریور راهی تهران شدم
بی شک یکی از جدی ترین و خسته
۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری

دل عالم

گرم ترین ایام سالش همیشه مرداد است ، اما

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری

حس های مصور

هر چند وقت یک بار دلم برای این کلیپ تنگ میشه :) یکی از بهترین کلیپ هاییه که تو زندگیم دیدم، لذت ببرید...
 
فیلم از Lee Jeffries
 
از عکاس های مورد علاقه ی منه ، سوژه ها شو میاره جلوی لنز و مثل کارگردانی که از بازیگرش بازی میگیره وادار به حس گرفتنشون می کنه، اون هم سوژه هایی معمولی و اغلب مسن و هر حسی که دلش بخواد رو به مخاطبش منتقل می کنه خصوصا درد و رنج...
به تصویر کشیدن یک حس اون هم توی پرتره شاید سخت ترین عکاسی باشه :) چرا که اغلب سوژه دوست داره همون حسی که خودش می خواد رو بگیره مثلا زن های جوان ناخودآگاه ژست هایی با محتوای خودنمایی و عشوه گری میگیرن.
ولی Lee فوق العاده ست حتی از رنگ هم به ندرت در انتقال حس استفاده می کنه و با آثارش به راحتی میخکوبت می کنه :)
×
 
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمدمهدی طاهری